آه از آن اسفند و آتش بر دل افتاد
در آتشدان هجرش باید بسوزم
آن شب که رفت آن مقتدای پاکپیمان
باید که چشمی خسته بر درگاه دوزم
سوز زمستان گرچه پایان یافت، اما
سوز دل ما تازه بعد از او هویداست
در مسلخ عشق و شهادت سرسپردن
میراث پاک رهبر بیدار دلهاست
او رفت و مِهرش در دل طوفان گره خورد
نامش به رگهای زمین چون جان گره خورد
در پیش پایش مرگ زانو زد به خِفّت
وقتی که با لبخند جاویدان گره خورد
از خاک راهش لالهها سر برکشیدند
گویی که خونش در رگ فصل شکوفاست
هر سنگر خاموش با نامش طنین داشت
هر کوچه میدانست این اندوه تنهاست
رفت آن چراغ خیمهگاه صبر و غیرت
اما قسم، راهش هنوز از ما جدا نیست
در سینهها فرمان او چون عهد مانده
این پرچم افتاده، بیدستان رها نیست
بگذار دشمن شادمان از رفتنش شد
این باغ، از خون شهیدان باز برپاست
تا بازگردد منتقم از جادهی نور
چشم جهان با اشک بیسامان گره خورد
برچسب:
نویسنده: shereno2016